آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

شنبه 94/11/24

دیروز صبح آرادی رو تحویل مامانی دادم ایشان خواب بودند و بنا به خبرهای رسیده خواب ایشان تا نه صبح ادامه داشته و بعد از ظهر هم بخاطر حضور پوریا خواب ظهر خود را نفرموده بودند( البته مدتی است که با اجبار زیر بار خواب ظهر می رود.) غروب بعد از رفتن به خانه و یک ساعتی بازی و شیطنت دیدیم از آرادمان خبری نیست. وقتی دو سه باری صدایش زدم و خبری نشد روانه ی اتاق خودش شدم و دیدم در تخت دراز کشیده و پلنگی را بقل نموده و تصمیم به خوابیدن دارد. ساعت 8:10 از من اصرار که پاشو شام بخوریم و از آراد انکار که میخوام تو تختم بخوابم خوابم میاد و ..... اما اندکی بعد از جایش بلند شد و دوباره به جنب و جوش و تحرک خود ادامه داد و  این بار با بالش ...
25 بهمن 1394

جمعه 94/11/15

از آخر این هفته هر چی بگم کم گفتم هفته ای شلوغ و پر از استرس. از اونجایی که مامان اینا پنجشنبه راهی شمال شدند من و آراد و همسرجان خونه ی مامان اینا مستقر بودیم در کنار عزیز. قرار بود عمو سرظهر بیاد دنبال عزیز . از ساعت 4 تا 5:30 دقیقه آراد مشغول بازی با عزیز بود و هی میگفت عزیز بیا گل بزنیم دیه. حدودای ساعت 7 بود که از عمو خبری نشد منم دست بکار شدم  و مشغول شام درست کردن و ......  سرشام هم که دسته گلی به آب دادم و فرش آشپزخونه ی مامان رو سوزوندم بوسیله ی قابلمه ی خورشت و هر کاری کردم قابلمه محکم چسبیده بود به فرش و درنمیومد و بعد از سرد شدن قابلمه خودش رو ول داد و دیدم به به چه آشی پختم. جمعه هم که از خواب...
17 بهمن 1394

چهارشنبه 94/11/14

سلامی به گرمی روزهای تابستان به دوستان عزیزتر از جان خودم سلام به پسرکم که باعث شادی روزها و آرامش شب های من است. این روزهایمان خدارو شکر به آرامش میگذرد البته منظور از آرامش این نیست که راحت و بدون کار ولی خدا رو سپاس که بدون دغدغه های عظیم همین که پسرکمان تنش سالم است برای ما کافیست و این میشود زندگی آرام (بعد از آن طوفان بزرگ) باز هم روزهایمان مثل قبل است و بعد از بازگشت از محل کار به خانه ی مامانی میرویم و سپس آماده کردن آراد با هزاران تلاش فراوان و سلام و صلوات و راهی خانه شدن و در خانه هم که شام درست کردن و بریزو بپاش های آراد و شیطنت هایش و گریه هایش و...... و پایان شب هم جمع و جور کردن خانه و خوابان...
14 بهمن 1394

گل پسری من

سلام و درود آرادی من این روزا علاقه اش به کتاب خوندن بیشتر شده و تا منو میبینه میگاه مایا (مخفف مامان رویا) کتاب بخونیم و من هم با کمال میل این کار رو براش انجام میدم. تقریبا 6 تا جلد از کتابای می می نی رو براش خوندم و نمیشه گفت همه ولی بیشتر شعرهاش رو حفظ شده و حتی بعضی وقتا خودش صفحه ای رو مشخص میکنه و میگه اینو برام بخون.   از خوابیدنش که هر چی بگم کم گفتم. هرکاری میکنم نمیخوابه و مجبورم با تلاش فراوان بخابونمش از ساعت 9:30 شروع میشه این پروسه و بعضی وقتا هم تا ساعتای 10:30 طول میکشه. اول میگه یکی بود یکی نبود. بعد از اینکه قصه تموم میشه مامان آب بده. بعد از خوردن آب مامان بازی کنم  و من ...
10 بهمن 1394

آرادی و پوریا

تقریبا هفته پیش بود خونه ی مامان اینا بودیم پوریا و آراد داشتن بازی میکردن من هم گوشی رو برداشتم و چندتا عکس ازشون گرفتم. پسرخاله های مهربون (البته به ظاهر) پسرکم این روزها خیلی ضعیف شده خاله قربونت بره نفس من اینم یه عکس تکی از نفس خاله این عکس ها رو هم از گوشی خاله دنیا برداشتم. آراد یک سال و دو ماهش بود . ...
5 بهمن 1394
1